ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم
باید چه بگویم به پرستار جوانم؟
باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم؟
وقتی که ندارد خبر از درد نهانم؟
تب کرده ام اما نه به تعبیر طبیبان
آن تب که گل انداخته بر گونه ی جانم
بیماری من عامل بیگانه ندارد
عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم
آخر چه کند با دل من علم پزشکی
وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟
لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست
می ترسم اگر باز شود قفل دهانم
این پیرپرستار به سودای دماسنج
امشب بکشد نام تو از زیر زبانم
می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش...
چیزی که نشان میدهد حالم چه حاجت به بیانم
بامن تو چه کردی که ندارم سر برگشت؟!!
این عشق چه دردی ست ؟ ندانم ، نتوانم
یا بازآ و باز کن آغوش یا لب به سخن بگشای
جز عشق تو درمن نیست بس کن دگر ازخود مرانم
فریادفرزاد
کاش...ما را در سایت کاش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 71